قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
863
تاريخ الفي ( فارسى )
سكرات موت در رسيد زبانش بسته و رويش سياه گشته ، من از اين واقعه بترسيدم و اين صورت را از مردم بپوشيدم و گفتم تا پنهانى او را بشستند و دفن كردند . و من از جهت وى بسيار ملول و محزون بودم تا آنكه شبانه وى را در خواب ديدم با روى سفيد و جامهء نيكو پوشيده . گفتم : اى پدر حق سبحانه و تعالى با تو چه كرد ؟ گفت : مرا بيامرزيد . گفتم : به وقت مرگ علامتى عجب بر تو پديد آمد . گفت : بارى سياهى روى من و گرفتگى زبان من از آن بود كه شراب مىخوردم . چون مرا در قبر درآوردند همچنان روى سياه و گرفته زبان بودم . ناگاه ديدم كه رسول خدا بيامد و گفت : دعبل توئى ؟ گفتم : آرى يا رسول اللّه . گفت آن مرثيه كه در حقّ شهيدان اهل بيت من گفتهاى برخوان . من شروع در خواندن آن كردم . چون به اين بيت رسيدم كه : لا اضحك اللّه سنّ الدّهر ان ضحكت * و ال محمّد مظلومون قد قهروا يعنى : هرگز به خنده نياورد حقّ سبحانه و تعالى زمانه را اگر بخندد در زمانى كه آل محمّد مظلوم و مقهور باشند ، پيغمبر مرا شفاعت كرد تا ببخشيدند ، و اين جامهء خود را به من پوشانيد . و از حسن بصرى « 1 » منقول است كه مردى پيش ما مىآمد كه : مرا مسائل شرعيه تعليم دهد . مرا از صحبت او نفرتى عظيم بود ، زيرا كه وقت تكلّم از دهن او بوى ناخوش مىآمد كه هيچ شامهاى طاقت آن نمىآورد و ما را شرم مىآمد كه از وى سبب آن بپرسيم . آخر روزى او را از سبب آن سؤال كردم . گفت : من سبب اين را به شما مىگويم به شرط آنكه مرا رسوا نكنيد . چون ما اين شرط را قبول كرديم ، گفت : بدانيد من از آن جماعت بودم كه آب فرات را از لشكر امام حسين نگاه مىداشتند و هيچ احدى از ايشان را نمىگذاشتند كه پيرامن آب بگردد . بعد از واقعهء كربلا شبى در خواب مىبينم كه قيامت قائم شده و من در تشنگى عظيم گرفتارم و من از هر سو آب مىطلبم و نمىيابم . ناگاه ديدم كه حضرت مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، على و فاطمه و حسن و حسين و بعضى از اكابر صحابه بر لب حوض نشسته و برخى ديگر از اصحاب بر پا ايستاده مردم را آب مىدهند . من پيش حضرت رسالت پناه آمدم و آب طلبيدم . حضرت فرمود كه آبش دهيد . هيچ كس به من آب نداد . تا سه كرّت من استغاثه كردم . هيچ كس به فرياد من نرسيد . نوبت چهارم فرياد برآوردم . حضرت رسالت پناه فرمود : چرا آبش
--> ( 1 ) . وى از بزرگان و پيشوايان تابعين بود كه دو سال مانده به پايان خلافت عمر به دنيا آمد و در آغاز ماه رجب سال 110 هجرى در بصره وفات يافت . وى از جمله سرزنشكنندگان معاويه در امر استلحاق زياد بن ابيه بود . حسن از همكاران بنى مروان بود ؛ چنانچه دربارهاش گفتهاند : اگر زبان حسن و شمشير حجّاج نبود ، دولت مروانيان از لانهاش به قعر گور سرنگون مىشد .